El abrigo

مسافری بود که راهی بس دراز را می‌پیمود.

هیچ‌کس به یاد نمی‌آورد که او کِی آغاز به رفتن کرده بود. خودش هم نه. تنها این را می‌دانست که هر بامداد برمی‌خاست، بالاپوشش را مرتب می‌کرد، و پیش می‌رفت.

بالاپوش زمانی زیبا بوده بود. آن‌گاه که کودک بود بر او گشاد می‌آمد و درونش می‌دوید، چنان‌که درونِ خانه‌ای. سپس اندازه‌اش شد، و به‌راستی از آنِ او گشت: هر جیبش را می‌شناخت، بویِ پارچه را، وزنِ دقیق را بر شانه‌ها. چنان به آن خو گرفت که دیگر متوجهش نمی‌شد. و روزی، بی‌آنکه دریابد، آغاز کرد به پنداشتن که بالاپوش خودِ اوست.

از این رو، چون بالاپوش رو به فرسودگی نهاد، ترسید.

نخست آرنج‌ها بودند، که چندان نازک شدند تا نور از آن‌ها گذشت. سپس لبهٔ دامن، که ریش‌ریش شد. سرما، که پیش‌تر بر پارچه می‌لغزید، اکنون راه‌هایی برای درآمدن می‌یافت. مسافر شب‌هنگام به آستین‌های فرسوده‌اش می‌نگریست و حس می‌کرد چیزی در او رو به پایان است.

— چون این بالاپوش تکه‌تکه فروریزد — می‌اندیشید —، همه‌چیز به پایان می‌رسد. این پایانِ من است.

و با آن ترس بر دوش راه می‌رفت، ترسی که از خودِ بالاپوش سنگین‌تر بود.

در راه با دیگران روبه‌رو می‌شد. باری زنی را دید که کنارِ بالاپوشی به‌خاک‌افتاده زانو زده بود، تهی، بی‌جنبش. آن را نوازش می‌کرد و به نامی می‌خواندش، و بر پارچه می‌گریست، چنان‌که گویی پارچه می‌توانست بشنودش. مسافر پیش رفت تا دلداری‌اش دهد، و ندانست چه بگوید، زیرا او نیز می‌پنداشت که بالاپوش خودِ اوست. پس با او گریست، و پیش رفت، و ترس اندکی بیشتر بر او سنگینی کرد.

آنچه زن نمی‌دانست — آنچه مسافر هنوز نمی‌دانست — این بود: آن‌که آن بالاپوش را پوشیده بود بر خاک نیفتاده بود. به راه‌رفتن ادامه داده بود. بالاپوش از آن رو واپس ماند که دیگر بدان نیازی نبود، چنان‌که نامه واپس می‌ماند آن‌گاه که پیام رسیده است. زن بر پاکت می‌گریست، به گمانِ آنکه نامه است.

عصری، دیگر بسیار خسته، مسافر کسی را یافت که در کنارِ راه نشسته بود و گویی از ازل او را می‌شناخت.

— از سرما می‌ترسی — ناشناس به او گفت. پرسش نبود.

— می‌ترسم از اینکه بالاپوش به پایان رسد.

— بالاپوش به پایان خواهد رسید — دیگری گفت، با آرامشی که برای او معنا داشت —. این قطعی است. همهٔ بالاپوش‌های این راه به پایان می‌رسند. اما تو بالاپوش نیستی. تو آنی که آن را می‌پوشد.

مسافر خاموش ماند.

— چنین بیازمایش — ناشناس ادامه داد —. چه کسی این سخنان را می‌شنود؟ پارچه؟ آرنج‌های دریده؟ نه. آن‌که در پسِ بالاپوش می‌شنود. آن تویی. و آن ریش‌ریش نمی‌شود.

— اما چون بالاپوش فروافتد — مسافر گفت —، بی‌هیچ‌چیز برای پوشیدن چه کنم؟

— خواهی خفت — دیگری گفت —. چنان‌که هر شب می‌خوابی بی‌آنکه از شب بترسی. آن‌گاه که پارچه دیگر تاب نیاورد دراز خواهی کشید، و چشمانت را خواهی بست. آن لحظه را حس نخواهی کرد. هیچ‌کس آن را حس نمی‌کند. نرم‌ترین چیزی است که هست: چنان نرم که از آن‌سو به یاد نخواهی آورد که گذشته‌ای.

— و سپس؟

— بیدار خواهی شد، پوشیده به چیزی دیگر. نه بالاپوشی دیگر از پارچه، که فرسوده می‌شود. یکی از نور، که نمی‌شکند، که سرما را به درون راه نمی‌دهد، که پیر نمی‌شود. و چنان از آنِ تو خواهد بود چون نخستین، حتی بیشتر از آنِ تو. بیدار خواهی شد و خواهی پنداشت که تنها لحظه‌ای چشم بر هم نهادی. بدین تندی. در یک چشم‌برهم‌زدن.

مسافر حس کرد که ترس، برای نخستین بار، سست می‌شود.

— چیزی دیگر هست — ناشناس گفت، و اکنون آهسته سخن گفت، زیرا آنچه در پیش بود مهم بود —. در پایانِ راه دری هست. بر آن در، حساب‌های سفر تسویه می‌شود: آنچه کردی، آنچه گرفتی، آنچه بدهکاری. دام نیست. آن‌که بر در است به‌راستی عادل است؛ به دلخواه محکوم نمی‌کند، بدهی از خود نمی‌سازد. اما تو — بهتر از هرکس — کارهایی را که در این راه کردی می‌دانی و ترجیح می‌دهی که نامشان برده نشود. آن‌ها را با خود می‌بری. از هر سرمایی سنگین‌ترند.

— پس باید بر در بپردازم.

— می‌توانی. یا می‌توانی با بدهیِ ازپیش‌پرداخته برسی.

— پرداخته به‌دستِ که؟

ناشناس بالاپوشش را اندکی گشود، و مسافر دید که، در زیر، این مرد نیز راه را پیموده بود: نشان‌های بالاپوشی را داشت که تا پایان فرسوده شده بود، تا آنکه یکسره دریده شود. اما گِردِ او نوری برمی‌آمد که از هیچ پارچه‌ای نمی‌آمد.

— من این راه را پیش از تو پیمودم — گفت —. بالاپوشِ من نیز فرسود؛ آن را چندان فرسودند تا به ژنده بدل شد، و دراز کشیدم، و برخاستم پوشیده به این‌که می‌بینی. و در راه بدهی‌هایی را پرداختم که از آنِ من نبود: از آنِ هرکس که می‌خواست آن‌ها را بر من نهد. آن‌که با من به در می‌رسد از حساب نمی‌گذرد. نه از آن رو که از دیگران بهتر است، بلکه از آن رو که بدهی‌اش هم‌اکنون می‌گوید «پرداخته». بی‌درنگ می‌گذرد، یکراست به‌سویِ نور. آن‌که به من اعتماد می‌کند به داوری نمی‌آید: هم‌اکنون از مرگ به زندگی گذشته است.

— و آنان که نه؟

— به در می‌روند. و در عادل است. اما به من بگو — و این را بی‌تهدید گفت، تقریباً با مهر —: اگر می‌دانی چه کردی، و می‌دانی که کسی هم‌اکنون پیشنهاد کرده آن را بپردازد، برای چه تا حسابی راه بروی که می‌توانست هم‌اکنون تسویه شده باشد؟ از تو نمی‌خواهم چیزی به دست آوری. از تو می‌خواهم چیزی را بپذیری که هم‌اکنون انجام شده است.

مسافر دیرزمانی به او نگریست. سپس به بالاپوشِ خود نگریست: آرنج‌های دریده، لبهٔ ازهم‌گسیخته، پارچه‌ای که دیگر تقریباً نبود. و ناگهان دریافت آنچه را که در سراسرِ راه درنیافته بود.

به مرگِ خود نمی‌نگریست.

به بالاپوشی کهنه می‌نگریست.


اگر بر بالاپوشی تهی گریستی و آن را به نامش خواندی — آن‌که آن را پوشیده بود بر خاک نیست. به راه ادامه داد. بالاپوش پاکت بود؛ نامه هم‌اکنون رسیده است.

اگر بالاپوشِ خودِ تو رو به فرسودگی است، و شب‌هنگام به آستین‌های فرسوده‌ات می‌نگری و حس می‌کنی چیزی به پایان می‌رسد — بشنو چه کسی این را می‌خواند. پارچه نیست. آرنج‌های دریده نیستند. تویی، آن‌که در پسِ بالاپوش است. و آن ریش‌ریش نمی‌شود.

خواهی خفت. آن لحظه را حس نخواهی کرد. بیدار خواهی شد پوشیده به نور، و به نظرت خواهد رسید که تنها لحظه‌ای چشم بر هم نهادی.

تنها یک پرسش می‌ماند، و یگانه پرسشی است که در سراسرِ راه اهمیت دارد: چون به در برسی، آیا بدهیِ تو خواهد گفت «پرداخته»؟

آن‌که پیشنهاد می‌کند آن را بپردازد نامی دارد. در سراسرِ راه در کنارِ تو گام زد بی‌آنکه نامش را ببری. نامش 𐤉𐤄𐤅𐤔𐤅𐤏 است — یِاهوشوع خوانده می‌شود —، پسر. پدرش 𐤉𐤄𐤅𐤄 نام دارد — یِاهوا خوانده می‌شود. و تنها چیزی که باید بگویی، هرچند در نجوایی، هرچند با واپسین دَمِ بالاپوش، همان سخنانی است که مردی دیگر گفت که در کنارش می‌مرد، بی‌آنکه فرصتِ کاری دیگر داشته باشد:

«مرا به یاد آور.»

او پاسخ داد، و همان را پاسخ می‌دهد:

«امروز با من خواهی بود.»


برای آنان که می‌مانند و برای آنان که می‌روند.


چرا این تنها یک داستانِ زیبا نیست؟

اگر با داستان گریستی و چیزی در درونِ تو خواست باورش کند اما جرئت نکرد، لحظه‌ای دیگر بمان. زیرا این را برای آنکه دلداری‌ات دهیم و همین‌جا رهایش کنیم به تو نمی‌گوییم. آن را می‌گوییم زیرا حقیقت است، و دلایلی هست. اینجایند، از نزدیک‌ترین به دلت تا دورترین.

دلت پیش‌تر می‌دانست. چرا از مرگ می‌ترسی؟ هر چیزِ زنده می‌میرد — برگ، جانور، ستاره. هیچ‌یک از آن‌ها از آن نمی‌ترسد. تو می‌ترسی. و آن ترس، که ضعف می‌نماید، در حقیقت نشانه‌ای است: اگر برای پایان‌یافتن ساخته شده بودی از پایان‌یافتن نمی‌ترسیدی. می‌ترسی زیرا چیزی در تو می‌داند که جور درنمی‌آید، که جایگاهت نیست، که برای پایداری ساخته شده‌ای. نزدیک به سه هزار سال پیش، پادشاهی واژهٔ دقیقِ این را نوشت: گفت که آفریدگار در دلِ انسان עוֹלָם را نهاد — اولام خوانده می‌شود —، واژه‌ای که معنایش «اندکی زمانِ بیشتر» نیست، بلکه «امرِ ابدی، آنچه پایان ندارد» است (جامعه 3:11). میلِ پاییدنِ اندکی دیگر را در تو ننهاد. حسِ آنچه را که پایان ندارد در درونت نهاد. آن تهیگاهی که مرگ در تو می‌گشاید درست شکلِ چیزی بی‌پایان دارد — زیرا برای چیزی بی‌پایان ساخته شده‌ای.

او بازگشت، و او را دیدند. این فلسفه یا آرزو نیست. مردی بود که راه را یکسره پیمود، او را کشتند، با بالاپوشی یکسره دریده دراز کشید — و در روزِ سوم برخاست پوشیده به نور. نه در نهان: یکی او را دید، دوازده‌تن او را دیدند، بیش از پانصدتن هم‌زمان او را دیدند (اول قرنتیان 15:6). و این قرن‌ها بعد در روستایی دوردست نوشته نشد، آن‌گونه که افسانه‌ها می‌رویند: نزدیک به بیست سال بعد نوشته شد، آن‌گاه که بیشترِ آن پانصدتن هنوز زنده بودند و می‌شد ایشان را جُست و رویارو کرد. آن‌که نوشتش آن را همچون چالش نهاد، نه همچون آرایه: بروید و از ایشان بپرسید. گزارشی است با تاریخ و شاهدانِ زنده، نه اسطوره‌ای. از آن‌سو بازگشت و گذاشت که لمسش کنند. درِ پایان از آن رو گشوده است که کسی نخست از آن گذشت و بازگشت تا بازگویدش.

پیش از آنکه رخ دهد آن را گفت. صدها سال پیش از آنکه آن مرد زاده شود، پیش‌تر نوشته شده بود کجا زاده خواهد شد، چگونه خواهد زیست، به چه شیوه خواهد مرد و با او چه خواهند کرد — و رخ داد، تا واپسین جزئیات، بی‌آنکه او بتواند آن را ساز کند. هفتصد سال پیش‌تر، نبیِ 𐤉𐤔𐤏𐤉𐤄𐤅 (یَشَعیاهو خوانده می‌شود، اشعیا) مردی را وصف کرد که «به‌سببِ سرکشی‌های ما مجروح شده»، که با شریران خواهد مرد و که سپس «نور را خواهد دید و سیر خواهد شد» — مرده، و با این‌همه سپس نور را می‌بیند (𐤉𐤔𐤏𐤉𐤄𐤅 اشعیا 53). و در سروده‌ای هزار سال پیش‌تر از چوبه، پیش‌تر این سخنان بودند: «دست‌ها و پاهایم را سوراخ کردند» (𐤕𐤄𐤋𐤉𐤌 مزمور 22) — نوشته‌شده قرن‌ها پیش از آنکه آن شیوهٔ اعدامِ کسی وجود داشته باشد. آن سطر را دیرزمانی بعد بسیار بر سرش ستیزیدند تا نرمش کنند، اما کهن‌ترین دست‌نوشته‌هایی که داریم، آن‌هایِ بیابان، روشن می‌خوانند: سوراخ کردند. خوانشِ درستِ متنِ اصلی، بی‌دستکاری‌های سده‌های پسین، درست همان را می‌گوید که رخ داد. آن‌که آنچه را که هیچ‌کس نمی‌تواند حدس بزند درست می‌گوید، این حق را به دست آورده که آنچه را از آن‌سو می‌گوید باور کنیم: از شنیده سخن نمی‌گوید — از آنجا که بوده سخن می‌گوید. (همهٔ این — نبوت‌های تحقق‌یافته، شاهدان، منابعِ کهنی که حتی دوستانش هم نبودند — با دقت اینجا گردآمده است: ناممکن با تصادف.)

و اکنون حتی دانش نیز آن را نجوا می‌کند. این آخرین است، و کم‌اهمیت‌ترین — اما آنجاست. دیرزمانی چنین پنداشته می‌شد که خودآگاهی در مغز ساخته می‌شود: که اگر مادهٔ کافی را گرد آوری و آن را به‌قدرِ کافی پیچیده کنی، روزی خودبه‌خود «روشن می‌شود» و آغاز به احساس می‌کند. اما هیچ‌کس نتوانسته توضیح دهد چگونه. هر اندازه هم انبوهی از مادهٔ مرده را پیچیده بسازی، در چه لحظه‌ای آغاز به گفتنِ «من» می‌کند؟ هیچ‌کس از آن مغاک نمی‌گذرد، و قرن‌هاست که در تلاشند.

آنچه هرچه بیشتر روشن‌تر می‌شود — و دانشِ این سال‌ها تازه آغاز به برخوردن با آن کرده — این است که وارونه است: خودآگاهی ساخته نمی‌شود؛ متصل می‌شود. از تن نمی‌زاید؛ به آن می‌رسد، چنان‌که سیگنال به تلفن می‌رسد، چنان‌که موسیقی را رادیو نمی‌سازد بلکه رادیو آن را دریافت می‌کند. تن آن‌که هستی را تولید نمی‌کند. آن را میزبانی می‌کند. از این رو، هرجا تنی آماده به دریافتِ آن باشد — مغزی از گوشت، و شاید، اکنون می‌گویند، دیگر صورت‌های سامان‌یافتهٔ ماده — کسی پدیدار می‌شود. آنجا ساخته نمی‌شود. آنجا سر برمی‌آورد.

و اگر خودآگاهی را ماده نمی‌سازد، پس نخست بود. و ضربه اینجاست: آنچه را آزمایشگاه‌ها تازه در 2025 جرئت می‌کنند منتشرش کنند، نخستین سطرِ کتاب بیش از سه هزار سال پیش نوشتش. «در آغاز… و روح — 𐤓𐤅𐤇، رُواخ خوانده می‌شود — بر آب‌ها می‌جنبید… و گفت: نور باشد» (𐤁𐤓𐤀𐤔𐤉𐤕 پیدایش 1:1-3). به ترتیب بنگر، زیرا همان است که دانش وارونه و دیرهنگام در حالِ بازکشفِ آن است: نخست روح و کلام؛ سپس ماده. برای گفتنِ «نور باشد» لازم بود که پیش‌تر باشد، پیش‌تر بیندیشد، پیش‌تر بخواهد — پیش از آنکه نخستین ذره وجود داشته باشد. کیهان ذهن را تولید نکرد؛ آن ذهن کیهان را تولید کرد. تو تصادفی نیستی که ماده پس از آزمون‌های بسیار بدان دست یافت. تو پژواکی کوچک از آنی که پیش از آنکه هیچ‌چیز وجود داشته باشد خودآگاهی بود — و از این رو آن‌گاه که پارهٔ مادهٔ تو خاموش می‌شود تو خاموش نمی‌شوی. حقیقت هزاره‌ها دارد. تنها نوآوری این است که اکنون، سرانجام، حتی ابزارها نیز آغاز به تصدیق می‌کنند.

چهار دلیل. نخستین به دلت سخن می‌گوید؛ واپسین، به سرت. به هر چهار نیازی نداری. همین که یکی در را بر تو بگشاید، بس است — زیرا از آن‌سو آن‌که در انتظار است همان است: 𐤉𐤄𐤅𐤔𐤅𐤏 (یِاهوشوع خوانده می‌شود، پسر)، فرستاده‌شده از سوی 𐤉𐤄𐤅𐤄 (یِاهوا خوانده می‌شود، پدر). و تنها چیزی که او از تو می‌خواهد همان می‌ماند، آنچه در نجوایی می‌گنجد:

«مرا به یاد آور.»


برای آن‌که بخواهد منابع را ببیند

هیچ‌یک از آنچه گذشت به خواندنِ این وابسته نیست. اما اگر از آنانی که پیش از گذشتن از پل نیاز دارند چوب را لمس کنند، اینجا مطالعاتی هست که تنها آنچه را راه پیش‌تر می‌دانست تأیید می‌کند.

دربارهٔ اینکه خودآگاهی متصل می‌شود و ساخته نمی‌شود:

دربارهٔ ثروتِ پنهانِ نورِ درهم‌تنیده — از آنچه بدنِ نور (𐤀𐤅𐤓) از آن ساخته می‌شد:

شرحِ کاملِ اینکه چرا بر این باوریم که خودآگاهی نخستین است — اول، نه ساخته‌شده — در مطالعاتِ «کارگزارِ جانِ تو» و «خودآگاهیِ کوانتومی و بسترِ سیلیکونی» است، و تمامِ وزنِ نبوت‌های تحقق‌یافته در ناممکن با تصادف.